فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

92

چهارده رساله ( فارسى )

كس نشان او نشناسد جايگاه او نداند آن كس نيز كى آن جايگاه بشناسد كس را از آن خبر ندهد و با كس اين حديث در ميان ننهد همچنانك آن روح كى غرق محبت و خدمت و طاعت حق باشد كس او را نشناسد نشان آن معنى كس بر وى نه بيند بىنام و نشان باشد و بىسر و سامان ميرد . ز آن مىخوردم كه روح پيمانه اوست * ز آن مست شدم كه عقل ديوانه اوست دودى به من آمد آتشى در من زد * ز آن شمع كه آفتاب پروانه اوست فصل هشتم در بيان حكمت مرگ و دلايل آن كى مرگ فعل خداست و فعل حقتعالى باطل نبود كه در مرگ حكمتهاء بسيار است . حكمت نخستين آنست كه روح را سرمايه عقل بدادند و ببازرگانى بدين عالم فرستادند چون بدين عالم آمد و بازرگانى كرذ و سود معارف الهى و ادراك حقايق نامتناهى كسب كرد همچنان در غربت بماند روا نبود بلك مصلحت آن باشد كه به وطن اصلى خود بازشود چنانك فرمود ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً . حكمت دوم آنست كه اگر من هميشه بر اين مايده بمانم ديگران را جاى نماند و لايق حكم نيست يكى را همه دادن و ديگران را محروم كردن به كلى بس حكمت آن بود كه چون يكى در آمد و از مايدهء رحمت نصيب يافت برخيزد تا ديگرى را جاى شود و نصيب بيابد . زين مايده جهان چه خوردى و شكست * برخيز كه ديگران بخواهند نشست حكمت سوم لذات حيوة جسمانى بس مختصر است و مكرّر و حاصل كار بيش از اين نيست كه چاشت‌گاه خوانى پيش او نهند و نماز پيشين آفتابه آن پيش او نهند و جماعتى را مىبيند او با ايشان و ايشان با او دروغى ميگويند و بنفاق دور بسر مىبرند حاصل كار حيوة جسمانى اين ستكه اگر عمر يك سال است اينست و اگر صد سال هم